المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

150

مروج الذهب ( فارسى )

اهل معرفت در مردم مشرق و مغرب بتحقيق بنگرند صدق گفتار ما را در يابند . در همهء جزاير دريا ماهرتر از مردم اين جزاير در حرفه و صنعت پارچه و ابزار و چيزهاى ديگر نيست . خزانهء ملكه نوعى صدف است ، در درون صدف يك قسم حيوان است ، وقتى پول ملكه كم شود بمردم جزاير فرمان دهد تا شاخه‌هاى نخل نارگيل را با برگ قطع كنند و به آب اندازند و اين حيوان روى آن انبوه شود و آن را فراهم آرند و نزديك ساحل ريزند كه آفتاب مايهء حيوانى آن را بسوزاند و صدف بجا ماند و خزانه را از آن پر كنند . اين جزاير را دبيحات گويند و بيشتر نارگيل از آنجا آرند و آخر همهء جزاير جزيرهء سرنديب باشد و از پس سرنديب در مساحت هزار فرسنگ جزاير ديگر هست معروف به نام رامين كه همه آباد است و ملوك دارد با معادن طلاى بسيار . پس از آن قنصور است كه كافور قنصورى بدان منسوب است و سالى كه رعد و برق و زلزله و ريزش كوه بسيار شود كافور فراوان باشد و اگر اين حوادث كم بود كافور كمتر شود . و بيشتر مردم اين جزاير غذايشان نارگيل است و از اين جزاير چوب بقم و خيزران و طلا آرند و فيل بسيار دارد ، و بعضيشان گوشت آدم خوردند و اين جزاير بجزاير نجمالوس پيوسته است كه مردمى به صورت عجيب و برهنه‌اند و چون كشتى بر آنها گذر كند در قايقها بيايند و عنبر و نارگيل همراه آرند و با ابريشم و پارچه معاوضه كنند و بدرهم و دينار نفروشند . پس از آنها جزايريست كه آن را اندامان گويند و مردمى سياه با صورت و منظر عجيب در آنجا بسر مىبرند كه قدم هر يكيشان بزرگتر از يك ذراع است و كشتى ندارند و اگر غريقى از كشتى شكسته‌اى بچنگشان افتد او را بخوردند و با مردم كشتى نيز اگر بدانجا افتد چنين كنند . گاهى در اين دريا پاره ابرهاى سپيد و كوچك ديده شود و از آن زبانه‌هاى دراز سپيد برون آيد تا به آب دريا رسيد و چون به آب رسد دريا بجوشد و گردباد عظيم برخيزد كه بهر چيز گذرد آن را نابود كند پس از آن بارانى عفن ببارد كه چيزها از خس دريا بدان